احساس زیبایش
و بدان همه چیز فقط رسیدن و رسیدن و رسیدن نیست ....
مسئولی در قبال احساس زیبایش ....


حسین پناهی

پرسیدند کجا میروی؟
گفت : میروم با این آتش بهشت را بسوزانم و
با این آب جهنم را خاموش کنم
تا مردم خدا فقط بخاطر عشق به او بپرستند
نه بخاطر خوشی بهشت و ترس از جهنم...!
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیدهء ما صد جای آسیا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیدهی خشم!
من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون میآیم
و در کوچههای پُرنفسِ قیام
فریاد میزنم.
من بوسهی رنگهای نهان را از دهانی دیگر
بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش
جای میدهم.
احمد شاملو

هرچه شعر دارم را میفروشم
با پولش
تمام بلندگو های اطرافم را میخرم
خاموششان میکنم
تا وقتی آرام میگویم : دلم ... گرفته ... است ، صدایم به خودم برسد


که چه آزادانه داد میزنند:
آزادی آزادی...
و عابران خسته٬
ناامیدتر از هرروز میپرسند:
آزادی چند؟
گفتن اينكه:
اينجا
آزادی حكم فرماست،
خطايی ست آشكار
يا خود دروغي،
آزادی
حكم نمی راند....

با درودی به خانه میآیی و
با بدرودی
خانه را ترک میگویی.
ای سازنده!
لحظهی عمرِ من
به جز فاصلهی میانِ این درود و بدرود نیست ...

تنِ تو آهنگیست
و تنِ من کلمهیی که در آن مینشیند
تا نغمهیی در وجود آید:
سرودی که تداوم را میتپد.

و عشق
صداي فاصله هاست.
صداي فاصله هايي كه
- غرق ابهامند
- نه ،
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند...
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
گل سرخ زیبا می شکفد چون تلاش نمی کند نیلوفر باشد ونیلوفرها اینگونه زیبا
می شکفند چون چیزی از افسانه شکفتن گلهای دیگر نمی دانند همه چیز در طبیعت
زیباست چون تمام پدیده ها آزاد از رقابت اند، هیچ یک نمی خواهد دیگری باشد
همه به راه خود می روند.
ونکته همین جاست!
خود باش و از یاد مبر هر کاری کنی نمی توانی غیر از خود باشی.
تمام دست و پا زدن ها عبث است.
تنها و تنها مجبوری خود باشی.

دلم می خواهد بخوابم
مثل ماهي حوضمان
كه چند روزيست روي آب خوابيده است.

پاشنه ات را از رو سینه ام بردار...
بگذار کمی نفس...
بگذار کمی تجربه ات کنم...
بگذار باور کنم
کمی زیبا هستی...
بگذار باور کنم
مردمی که همیشه دم از زیبایی ات میزنند
و در خفا در عذاب هستند!
در دروغشان کمی حقیقت...
...
شامه ام چون سگ قوی شده است...
اما بویت را حس نمیکنم...
ای ناخدای درونم!
دستهایت را سفت به فرمان کشتی ات بگیر
اینجا طوفان چشمهایی که باورت ندارند شدید است!
اینجا خبری از آرامش نیست
اینجا چار فصلَش طوفانی ست!
اگر بادبانهایت را تنظیم نکنی
دریای بی هویتی، تو را قورت خواهد داد! ...

میگفتم به سلامتی تو !
و لبهامان را به هم میزدیم!
شراب در کاسۀ چشمانمان می رقصید
و جهان هستی مست میکرد!
...
...خیابان دور گلوی شهر پیچ میخورد!
و شهر با نفسهای گرفته
از بلندترین بام به دشت خیره میشد...
و باد ابر را بر روی دشت پتو میکشید!
تا معصومیتش سکوت شهر شود...
درست آن زمان که دکمه های پیراهنمان
برای عبور از مرز سبز میشد... !!!
و خدا از نگرانی انگشتهایش را میخورد...
...
لبه ی تیغ خیانت
از زیر صداقتت معلوم بود...
باد می وزید...
وقتی در این دیدار جدا شدیم
باز هم باد می وزید...
شاید راست گفته اند
باد آورده را باد می برد!
من و تو
من و آن
من و آنها...
این سخن را بارها از انسانها شنیده بودم!
...
همانهایی که وقت حماقت
همدیگر را به گاو نسبت میدهند!
...
همان گاوی که شب و صبح میگوید
" ما"
و من و تو و آن و آنها...
چه ظلمها که در حق گاو نکردیم...
منظورم گاو نیست... !!!!
از کتاب سمفونی بادها: فرامرز فرحمهر
می دانی؟
روزی به آرزویم رسیدم...
دستش را گرفتم
بغلش کردم...
و با او ساعتها خیابانها را متر کردم...
هدفهایمان مشترک شد
و روزها با یکدیگر
چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم...
وقتی رفت...
فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند
حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت
و یا حتی نزدیکتر از نفست باشند/باشد...
...
اینگونه شد که
چون عقابی بالم را...
چون ابری بارم را...
و چون شاعری
تخیلم را از دست دادم...
از کتاب سمفونی بادها: فرامرز فرحمهرهمه جا- پراز سرور و نشاط است جز قلب من، که همیشه گورستان آرزوها، صندوقچه ی امیدها، و مدفن غمهاست.
از همه دهان ها، آواز خنده میشنوم جز از دهان خویش،که همیشه ناله میکند، همیشه سرود غم میسراید، همیشه آهنگ ماتم زمزمه میکند.
از همه چشمها- نور سرور تابان است جز از دیدگان من، که دائم خون به دامان میکند، دائم آب به آتش دل میریزد، کارس جز گریستن ندارد- همیشه چشمه اشک است.
همگان را بسوی دیار زندگی- روان میبینم، جز خویش را که دو پایم- مرا به پرتگاه انتظار، سرنگون کرده اند.
زندگی من- بر این سان میگذرد، هزار افسوس بر این عمر پربهاء که- پریشان میگذرد- عمر من در میان لحظات شوم و طاقت فرسای امید و انتظار، سپری میشود.
من در میان دقایق این زندگی ناخوش تر- از مرگ، دست و پا میزنم و هر لحظه- مانند بیماران محتضر- چشم به راه هستم.
چشم به راه مرگ یا زندگی؟...
زندگی! زندگی! من از مرگ گریزانم،روح من سالهاست که مرده است
اما جسم من است که چشم از دنیا نمیپوشد... دیدگان من منتظر زندگی هستند، هنوز در دل خویش- آتش نیمه خاموشی- نهان دارم...
من- سالهاست که به انتظار زندگی- با مرگ دست . پنجه نرم کرده ام. سالها با سختی ها- مقاومت کرده ام و با بدبختی ها- مصاف داده ام،...
... من امیدوارم ، امیدوار!
منتشر نشده های احمد شاملو
تهران ۳/مهرماه/۱۳۲۲

خنده هاشان همه
از روی سیاست
دلشان سنگ ریاست
ما در این شهر دویدیم و دویدیم
چه سود؟
هر کجا پرسه زدیم
خبر از عشق نبود.
و تو ای
مرغ مهاجر که از این شهر گذر خواهی کرد
نکند از هوس دانه گندم
به زمین بنشینی!